|
به یاد وطن از استاد جواهری
هی بیایید که دل را به تماشا ببریم دل شیدا شده را جانب دریا ببریم گرچه این شهر قشنگ است ولی آن خوشتر کاین تن غمزده را کابل زیبا ببریم **** خنده کن، شادیمان ، خانه ی دلهاست وطن گلشن مهر و وفا ، کشور " بابا "ست وطن به جمال و به جوانی ، به تبسم ، به نشاط مثل گل ، پر کشش و مثل تو زیباست وطن
" یحیی جواهری "۱۰ /۲/۸۳
سلام بند دل شهر کنده می شد وقتی آخرین سرباز کفشهایش را محکم می بست مادر که خدا خدا می کرد چشمش را به قاب عکس می سپرد امروز قبرهای بی نشان خشت های محکم بنا کرده اند فردا سربازان نمی میرند ...
من قد کشیده ام کوچه ی باران خورده ی را به یاد می آورم دو ردیف دروازه چوبی آهنی خاک نم دیوار کاهگلی که دف میزند من که می رقصم با فرشتگان پسرها دخترها و غروب که " نخود نخود هر که رود خانه ی خود…." خواب نمیبینم مادر در چشمانم نقاشی کرده آب محبت گل دسته ها و نماز را تا پر رنگ بماند مثل مونالیزا...... بوع نعنا مستم میکند و همایون که هنوزبعد از سالها دکاندار است من که خطوط پشانی اش را به یاد ندارم اینجا کوچه ی عشق است با دو گلدسته مادر نقاشی میکند ایمان را تا یادم بماند…….. حالا که دلم می تپد چشمم وضو میگیرد تا مادر نقاشی بکشد کوچه ی بن بستی را که به عشق ختم می شود و من شانه به شانه ی کوچه دروازه ها را می زنم تق تق تق ......
امشب کابل روشن است شاید هنوز بیداری ...
گامهای سبزت ترانه ی آرام زندگی است برای آمدنت بی صبرانه نفس می کشم بهار سردم بهار می شوم تا بیایی و تنم به نوازشت شکوفه باران شود
و باز ......... دریاهای جهان به نامت متلاطم شده اند نا خدای مهربان ! رودهای سرزمینم شهیدان تو را غسل داده اند بی کفن کشور گشای فاتح جهان برایت مرزی نمی شناسد حتی در جزیره های بکر حتی زبان برای تو سخنی است سبز سبزیم ما سبز است سرخ ترین واژه های ما با نام تو ای کشور گشای فاتح .................
چشمانم ثابت کرده از آسمان بزرگتر است که تو را دارد ثابت کرده می خروشد حتی آبی تر از اطلس ! مادرم می گوید :گرمترین فصل سالم عاشق ترین دختر تابستان مادرم را دوست دارم و تو را مثل آب مثل زندگی بهار که می شوم لبانم شکوفه می زند تو را با عطر مریم اما می ترسم از غروب قمچینی سرخ که نشسته بر دل آسمان و فریاد جغدی که هوو می زند در خرابه های غریب ! می بندم چشمانم را که این بار ستاره می بارد شاید نقش تو بر دلم بنشیند.
سلام به دوستان خوبم مدتی بود از دوست خوبم مریم جان تاران بیخبر بودم .شاید فکر میکردم از یادش رفته ام . اما نه ! یادم رفته بود باران ! خدا هنوز تو را به من هدیه می دهد. |
About![]()
Archivesتیر 1388اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 Links
آوای دل
مسافر بلخ |