|
آمدی در خلوت تنهاییم....شادم از این لحظه ها بارانی است با دوستان نازنین
و......... بهار در راه است آهسته و خرامان طی طریق می کند می آید با نسیم دل انگیز عاشقی.. بغل بغل گل و لاله و سنبل........ با خیمه و خرگاه سبز چمن...... با آرزوهای شیرین کودکانه...... این صدای پای بهار است خوب بشنو... چکاوک می خواند...بلبل می سراید...رود می خروشد...ابر میرقصد ازلبخند نسیم. برق از چشمان آسمان کنده می شود اشک شوق می بارد زمین از این همه هیاهو به وجد می اید چه تصویر زیبایی است حیات دوباره زمین تولد طرواتی دیگر کسی از دور می خواند: غوچی غوچی بهار شد فصل گل انار شد این را کودکی می خواند که سالها آرزوی بهاری بی غبار داشت.
بهاری عاری از دود و باروت. توام با آرامش کودکی از دیار خسته اما امیدوار افغانستان.
خواب دیدم همه گل بودیم..... من ...نسرین...نسترن...نرگس... لاله...ارکیده...مریم...شب بو...شبانه... و گلهای دیگر !!!! باغ پر بود از گل و طراوت و زندگی و خنده. اما من گل خارا بودم. دستی آمد گل بچیند. آمد و آمد تا مرا دید ...دست برد تا بچیند دستش خلید...دلش شکست...اشکش ریخت. باز قصد چیدن کرد ...همه تن خار شدم و این بار ......... نه بردستش که بر دلش نشستم. آهی کشیدو رفت و دیگر ...... دیگر به باغ نگاهی نکرد........... بیدار که شدم او رفته بود و باغ نبود و جای خشکیده چند قطره اشک بر صورتم مانده بود. بیدار که شدم پژمرده بودم.
|
About![]()
Archivesمهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 Links
محمدبصیر سلیمانخیل
مسافر بلخ |