تبليغاتX
لحظه های بارانی

لحظه های بارانی

متون ادبی و یادداشتهای نویسنده

 

 میدونی

 بی مقدمه بهت بگم امروز به یادت بودم

 نمی دونم اما چرا ازت نمی رنجم.. چرا ازت خسته نمی شم ؟

 چرا ازت بدم نمی آد؟

 چرا؟

 

   اما من هیچوقت

   هیچوقت خستگی نگاهت را در اولین کلام از یاد نمی برم.

   هیچوقت سکوت چشمانت را در بیان رازهای نا گفته ات از یاد

  نمی برم.

  هیچوقت سنگینی سنگین ترین غصه ای که بر دلت خنجر زده بود را

  از یاد نمی برم.

  و یا آن شکی را که شاید هیچگاه .... هیچگاه از قلبت بیرون نرود.

  و با ان روزها را سپری می کنی .

   هیچ کدام را از یاد نمی برم.

  

 

    امروز به یادت بودم

   نمی خواستم بیا ندیشم که آنسو تر ها کسی هست که دل را

                                می آشوبد.

 

    اما به یادت بودم.

   کلام  در می ماند و زبان لباس آزرم در می پوشد.

   از که پنهان می کنی؟

   بنویس

    بگو

    فریاد بزن

     اما نمی شود گفت ...نوشت یا فریاد زد.

     باز هم نشد گفت آنچه می باید گفت را.

 

     ....................................................

    نه گمان مبر ....................................

    حقیقت چیز دیگریست.

 

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 1386/04/31ساعت8:55توسط وحیده | |

 

  سلام

  به صفای دل شما

   من امروز خدا را در سلامی بی ریا  به بندگانش جستجو می کنم.

   سلامتی و سلام هدیه ی همیشگی  تقدیرتان.

+نوشته شده در شنبه 1386/04/23ساعت9:20توسط وحیده | |

 

     به نام آغازی که پایان هر آغازیست

 

   سلام به تمام دوستانی که  دوستشان دارم .

  گاهی فکر می کنم دستهای دلم به سوی هیچ آسمانی بلند

  نمی شود . شاید در آن لحظه آسمانم  را گم کرده ام.

  شاید نشانی را ......

  شاید خدا را در سوی دیگر جستجو کرده ام ......

 نه این  بسیار دردناک است .

 روحم  آزرده و جسمم رنجور و خسته به دنبال حریمی ارام و خلوتی

 شیرین می گشتم .شاید از لحظه های بی جان و سنگین  روزهای

دلتنگی  رها می گشتم.

 زبان دلم را نمی فهمیدم.پای رفتنم را نمی دانستم . شکستنم 

 را نمی شنیدم. سرگردان  به سوی مقصدی دلخواه بودم .......

 حیران

 رفتم  رفتم رفتم  رفتم تا رفت

 دلم به حریمی که می خواست رفت .....

 چند صباحی با خود خلوت کرد در جایی دور.....

چه سرزمین امنی ... چه حریم پرنوری... چه فرصت زیبایی...

 دل به خواسته اش رسیده بود.

 زبانش را فهمیده بودم که زمزمه کنان کسی را می خواند .

 در میان هزاران دل شیدای دیگر  لذت مناجات را تجربه می کرد.

 صدایش در نجوای دیگر راز گویان  پیچیده بودکه کسی را می خواند.

 کسی را به شفاعت می خواست ....

 اشک از پی اشک در دریای طوفانی به صید مروارید ادراک آمده بود

 تا نشانی آسمان را باری دیگر بیابد.

 نمی خواست برگردد اما چاره چیست؟مهلت گذشته بود .

 مجال ماندن نمانده بود.

 باید بر می گشت.

 و حالا بر گشته  دلگیر تر از گذشته

 اما با آرزوی مهلتی دیگر که آن بانوی صبر باری دیگر فرصت دیدار

 بخشد.

 آمین.

+نوشته شده در چهارشنبه 1386/04/20ساعت11:2توسط وحیده | |