|
میدونی بی مقدمه بهت بگم امروز به یادت بودم نمی دونم اما چرا ازت نمی رنجم.. چرا ازت خسته نمی شم ؟ چرا ازت بدم نمی آد؟ چرا؟
اما من هیچوقت هیچوقت خستگی نگاهت را در اولین کلام از یاد نمی برم. هیچوقت سکوت چشمانت را در بیان رازهای نا گفته ات از یاد نمی برم. هیچوقت سنگینی سنگین ترین غصه ای که بر دلت خنجر زده بود را از یاد نمی برم. و یا آن شکی را که شاید هیچگاه .... هیچگاه از قلبت بیرون نرود. و با ان روزها را سپری می کنی . هیچ کدام را از یاد نمی برم.
امروز به یادت بودم نمی خواستم بیا ندیشم که آنسو تر ها کسی هست که دل را می آشوبد.
اما به یادت بودم. کلام در می ماند و زبان لباس آزرم در می پوشد. از که پنهان می کنی؟ بنویس بگو فریاد بزن اما نمی شود گفت ...نوشت یا فریاد زد. باز هم نشد گفت آنچه می باید گفت را.
.................................................... نه گمان مبر .................................... حقیقت چیز دیگریست.
سلام به صفای دل شما من امروز خدا را در سلامی بی ریا به بندگانش جستجو می کنم. سلامتی و سلام هدیه ی همیشگی تقدیرتان.
به نام آغازی که پایان هر آغازیست سلام به تمام دوستانی که دوستشان دارم . گاهی فکر می کنم دستهای دلم به سوی هیچ آسمانی بلند نمی شود . شاید در آن لحظه آسمانم را گم کرده ام. شاید نشانی را ...... شاید خدا را در سوی دیگر جستجو کرده ام ...... نه این بسیار دردناک است . روحم آزرده و جسمم رنجور و خسته به دنبال حریمی ارام و خلوتی شیرین می گشتم .شاید از لحظه های بی جان و سنگین روزهای دلتنگی رها می گشتم. زبان دلم را نمی فهمیدم.پای رفتنم را نمی دانستم . شکستنم را نمی شنیدم. سرگردان به سوی مقصدی دلخواه بودم ....... حیران رفتم رفتم رفتم رفتم تا رفت دلم به حریمی که می خواست رفت ..... چند صباحی با خود خلوت کرد در جایی دور..... چه سرزمین امنی ... چه حریم پرنوری... چه فرصت زیبایی... دل به خواسته اش رسیده بود. زبانش را فهمیده بودم که زمزمه کنان کسی را می خواند . در میان هزاران دل شیدای دیگر لذت مناجات را تجربه می کرد. صدایش در نجوای دیگر راز گویان پیچیده بودکه کسی را می خواند. کسی را به شفاعت می خواست .... اشک از پی اشک در دریای طوفانی به صید مروارید ادراک آمده بود تا نشانی آسمان را باری دیگر بیابد. نمی خواست برگردد اما چاره چیست؟مهلت گذشته بود . مجال ماندن نمانده بود. باید بر می گشت. و حالا بر گشته دلگیر تر از گذشته اما با آرزوی مهلتی دیگر که آن بانوی صبر باری دیگر فرصت دیدار بخشد. آمین.
|
About![]()
Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 Links
محمدبصیر سلیمانخیل
مسافر بلخ |