تبليغاتX
لحظه های بارانی

لحظه های بارانی

متون ادبی و یادداشتهای نویسنده

 

 

روح سرگردان سرد   عبث

چه می خواهی از قامت لرزانم ؟

پایانت را خوب می دانم

تو که می آیی زمستانم

می لرزم

آغوشم از زندگیست نه مرگ !

لبخندم سرد می شود  تو که دندانهایم را به شماره می گیری

در چشمانم غرقی تا مروارید بجویی

آ ه عبث ......

روح سرد سرگردان

نه جسمی برای مردن نه حسی برای ماندن !

چه می خواهی از تن دختر شهرهای دور دست  دور از خاطره ها ؟

برو

برو

دختران بهار گرمی داستان سرمای زمستانند

برگرد

شهرهای تگرگی  زندگی می خواهند .

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 1387/08/26ساعت5:44توسط وحیده | |

 

  سلام

 در همین ثانیه می نویسم

 

در امتداد ثانیه ها دویده ام

از کی ؟

نمی دانم !

عقربه ها ی  عمر  به انتها می دوند

آیا هنوز قمر در عقرب است؟

صدایت در تیک و تاکها ی گیج  گم شده اند

حتی دیوارها چشم دیدنم را ندارند.

+نوشته شده در سه شنبه 1387/08/14ساعت11:38توسط وحیده | |