تبليغاتX
لحظه های بارانی - کوچه

لحظه های بارانی

متون ادبی و یادداشتهای نویسنده

 

 

من قد کشیده ام

 

کوچه ی باران خورده ی را به یاد می آورم

دو ردیف دروازه

چوبی

آهنی

خاک

نم

دیوار کاهگلی که دف میزند

من که می رقصم

با فرشتگان

 

پسرها

دخترها

و غروب که

" نخود نخود هر که رود خانه ی خود…."

 

 

 

خواب نمیبینم

مادر در چشمانم نقاشی کرده

آب

محبت

گل دسته ها

و نماز را

تا پر رنگ بماند

مثل

مونالیزا......

 

 

بوع نعنا مستم میکند

و همایون که هنوزبعد از سالها

 دکاندار است

من  که خطوط پشانی اش را به یاد ندارم

اینجا

کوچه ی عشق است

با دو گلدسته

 

 

مادر نقاشی میکند

ایمان را

تا یادم بماند……..

حالا که دلم می تپد

چشمم وضو میگیرد

تا مادر نقاشی بکشد

کوچه ی بن بستی را که

به عشق

ختم می شود

و من

شانه به شانه ی

کوچه

دروازه ها را می زنم

تق

تق

تق  ......

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 1388/01/24ساعت10:47توسط وحیده | |